نباید
زندگی نباید آنقدرها هم سخت باشد. پر از نامه های زمخت اداری، پر از لیست اسامی و جدولهایی با ردیفهای پر نشده ، پر از تلفن همراهی که مدام زنگ می زنه ، پر از مهمانهایی با لهجه های غریب ، پر از توضیحات تکراری ، پر از بیدار شدنهای صبح زود بدون کش و قوس از یک خواب آرام ، پر از عجله برای انگشت زدنهای سر موقع، پر از چراغ قرمز و گاز و ترمز و ترافیک، پر از خستگی هایی که از قد و قواره من بلندتر است ، پر از آشپزی های تند تند شبانه و لباسهای تا نشده داخل کمد ..نه حتما زندگی ساده تر از اینها هم می تواند باشد . مثل ولو شدن کنار بخاری خونه مامان و گوش دادن به صدای آروم آتش وقتی حس می کنی کنار امن ترین موجود جهان نشسته ای ، مثل کم کردن شعله گاز قابلمه غذا و گوش سپردن به صدای دوره گرد وسط یک روز گرم آفتابی ، مثل خنده سردادن با پسر کوچک 93 سانتی متری ات ، مثل گوشی ای که اصلا صدای زنگ لعنتی اش نیاید. مثل ایستادن جلوی ویترین مغازه ها ، مثل نشستن روی نیمکت کافی شاپ نبات و مزه مزه کردن سس غذای خوشمزه ات را ....مثل تماشای آسمان تاریک پر از ستاره و کشیدن نفسهای عمیق ....عمیق ....عمیق . آره حتما زندگی ساده تری هم وجود داره که من دیوونه فراموشکار لابلای روزهای زندگی ام گمش کردم.


نباید
